تبلیغات
.: طب سنتی ترنج :. - پسربچه ودرخت سیب
 
.: طب سنتی ترنج :.
گیاهان دارویی و درمانی ترنج
درباره وبلاگ


گیاهان دارویی و درمانی ترنج

مدیر وبلاگ : محمدرضا نصراللهی
چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

در زمانهای دور در گوشه یک باغ کوچک درخت سیب بزرگی بود که پرازسیب های درشت وقرمزرنگ بود.پسرکوچولوی صاحب باغ دوست داشت هرروزبیاید وبا این درخت بازی کند.اوازتنه درخت بالا می رفت،از سیب های آن می کند ومی خورد ودرزیرسایه خنک آن چرت می زد.پسرکوچولو این درخت راخیلی دوست داشت ودرخت هم ازاین که می دید یک دوست کوچولوی خوب دارد که هرروز با اوبازی می کند بی اندازه خوشحال بود.

روزها گذشت،پسر کوچولو که کم کم بزرگ می شد،حالا دیگر کمتر به درخت مهربانش سر می زد.مدتی بعد یک روز پسر با چهره ای غمگین از آن طرف ها رد می شد.

درخت پیرصدا زد؛هی پسر،بیا اینجا با من بازی کن.

پسر جواب داد؛من دیگر آنقدر کوچک نیستم که با درخت بازی کنم.من دلم اسباب بازی می خواهد وبرای اینکه بتوانم اسباب بازی بخرم به پول احتیاج دارم.

درخت گفت؛متاسفم،من پولی ندارم که به توبدهم.بعد کمی فکر کرد...آهان،می توانی سیب های مرا بکنی،آنها رادربازاربفروشی وبرای خریدن اسباب بازی پول به دست بیاوری.

پسر خیلی خوشحال شد.او همه سیب های درخت پیررا چید وبا شادی وهیجان از آنجا رفت.

پسربعد ازآن تا مدتها دیگر پیدایش نشد.درخت پیرقصه ما بازهم تنها وغمگین مانده بود.سالها بعد،یک روزپسر که حالا دیگر برای خودش مردی شده بود،از آنجا رد می شد.درخت یک بار دیگر با شادی فریاد زد؛هی،بیا با من بازی کن.

پسر جواب داد؛من برای بازی وقت ندارم،باید شب وروز کارکنم تا هزینه زندگی خانواده ام را تامین کنم.آنها به یک سر پناه نیاز دارند.باید هر طور شده خانه ای تهیه کنم، می توانی به من کمک کنی؟

درخت گفت؛متاسفم،من خانه ای ندارم که به تو بدهم... اما صبر کن،تو می توانی شاخه های مرا ببری وبا آنها خانه ای برای خانواده ات بسازی.

مرد تمام شاخه های درخت کهنسال را برید وبا خوشحالی از آنجا رفت.درخت از اینکه می دید مشکل مرد حل شده و خوشحال است،شاد بود،اما این بار هم مرد تا مدتها به آنجا بازنگشت وبازهم درخت تنها وغمگین مانده بود.

سالها بعد،در یک روز تابستانی درخت یک بار دیگر مرد را دید که ازآنجا می گذرد،درخت ذوق زده شد وفریاد زد بیا با من بازی کن.

مرد جواب داد؛من دیگر پیر شده ام خسته ام،دلم می خواهد قایقی داشته باشم وبا آن روی رودخانه سواری کنم واز نسیم رودخانه لذت ببرم، می توانی به من کمک کنی؟

درخت پیر گفت؛تنه مرا ببر وبا آن برای خودت قایقی بساز؛آن وقت می توانی تا هر جا که بخواهی قایق سواری کنی ولذت ببری.

مرد این کار راکرد، اوتنه درخت رابرید وبرای خودش قایقی ساخت تا بتواند با آن روی امواج رودخانه قایق سواری کند واز زندگی لذت ببرد.

سالها گذشت وباز هم از مرد خبری نبود، تا این که یک روز باز هم سرو کله مرد پیداشد.او حالا دیگرپیر وقد خمیده شده بود.ریشه درخت پیر گفت؛متاسفم پسرم،من دیگر چیزی ندارم که به تو بدهم.حتی یک سیب.

مرد گفت؛اشکالی ندارد،من هم دندان ندارم که به آن سیب گاز بزنم.ریشه گفت؛تنه ای ندارم که از آن بالا بروی.مرد پاسخ داد؛من دیگر برای این کارها خیلی پیر شده ام.

درخت در حالی که اشک در چشمهایش جمع شده بود گفت؛دیگر نمی توانم به تو چیزی بدهم.تنها چیزی که برایم باقی مانده ریشه های در حال خشکیدن من است.

مرد جواب داد؛من دیگر به چیزی احتیاج ندارم.تنها چیزی که می خواهم جائی است که بتوانم تکیه بدهم وکمی بخوابم.خسته ام از این روزگار.

درخت یکبار دیگر خوشحال شد...گفت؛بسیار خوب،ریشه های کهنسال من تکیه گاه خوبی است برای اینکه لم بدهی وبخوابی.بیا،کنار من بنشین واستراحت کن.

مرد نشت،...ودرخت خوشحال بود.اودرمیان اشکهایش لبخند می زد.

این داستانی است برای همه.درخت مثل پدر ومادرماست.وقتی کودک بودیم دوست داشتیم با بابا ومامان بازی کنیم.بزرگتر که شدیم کمتر به آنها سر می زدیم،وفقط وقتی به سراغ آنها می رفتیم که به چیزی احتیاج داشتیم،یا در جایی گرفتار شده بودیم.

هر چه بود پدر ومادرهمیشه هر کاری که از دستشان برمی آمد برای ما انجام می دادند.

فقط برای اینکه ما خوشحال باشیم.

شاید فکر کنید که این پسرچقدر خودخواه بود وچقدردرحق درخت پیر ومهربان جفا کرد.اما این همان کاریست که ما با والدین خود انجام می دهیم.ما فقط زمان گرفتاری هایمان به آنها سر می زنیم واز غم وغصه هایمان برایشان شکایت ودرددل می کنیم.از کارهایی که برایمان انجام می دهند قدردانی نمی کنیم تا وقتی که دیگر خیلی دیرشده است.امید که خداوند ما را به خاطر کوتاهی هایمان ببخشاید.این داستان را برای دوستان وآشنایان خود بازگو کنید وهمواره به پدر ومادرتان عشق بورزید.





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :