.: طب سنتی ترنج :.
گیاهان دارویی و درمانی ترنج
درباره وبلاگ


گیاهان دارویی و درمانی ترنج

مدیر وبلاگ : محمدرضا نصراللهی
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

سه چیزرا با احتیاط بردار؛قدم،قلم،قسم!

سه چیزرا پاک نگهدار؛جسم،لباس،خیال!

سه چیزرا بکاربگیر؛عقل،همت،صبر!

ازسه چیزخود را نگهدار؛افسوس،فریاد،

نفرین کردن!

سه چیزرا آلوده مکن؛قلب،زبان وچشم!

واما سه چیزرا هیچوقت و هیچگاه فراموش

مکن؛خدا،مرگ ودوست خوب.





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

در زمانهای دور در گوشه یک باغ کوچک درخت سیب بزرگی بود که پرازسیب های درشت وقرمزرنگ بود.پسرکوچولوی صاحب باغ دوست داشت هرروزبیاید وبا این درخت بازی کند.اوازتنه درخت بالا می رفت،از سیب های آن می کند ومی خورد ودرزیرسایه خنک آن چرت می زد.پسرکوچولو این درخت راخیلی دوست داشت ودرخت هم ازاین که می دید یک دوست کوچولوی خوب دارد که هرروز با اوبازی می کند بی اندازه خوشحال بود.

روزها گذشت،پسر کوچولو که کم کم بزرگ می شد،حالا دیگر کمتر به درخت مهربانش سر می زد.مدتی بعد یک روز پسر با چهره ای غمگین از آن طرف ها رد می شد.

درخت پیرصدا زد؛هی پسر،بیا اینجا با من بازی کن.

پسر جواب داد؛من دیگر آنقدر کوچک نیستم که با درخت بازی کنم.من دلم اسباب بازی می خواهد وبرای اینکه بتوانم اسباب بازی بخرم به پول احتیاج دارم.

درخت گفت؛متاسفم،من پولی ندارم که به توبدهم.بعد کمی فکر کرد...آهان،می توانی سیب های مرا بکنی،آنها رادربازاربفروشی وبرای خریدن اسباب بازی پول به دست بیاوری.

پسر خیلی خوشحال شد.او همه سیب های درخت پیررا چید وبا شادی وهیجان از آنجا رفت.

پسربعد ازآن تا مدتها دیگر پیدایش نشد.درخت پیرقصه ما بازهم تنها وغمگین مانده بود.سالها بعد،یک روزپسر که حالا دیگر برای خودش مردی شده بود،از آنجا رد می شد.درخت یک بار دیگر با شادی فریاد زد؛هی،بیا با من بازی کن.

پسر جواب داد؛من برای بازی وقت ندارم،باید شب وروز کارکنم تا هزینه زندگی خانواده ام را تامین کنم.آنها به یک سر پناه نیاز دارند.باید هر طور شده خانه ای تهیه کنم، می توانی به من کمک کنی؟

درخت گفت؛متاسفم،من خانه ای ندارم که به تو بدهم... اما صبر کن،تو می توانی شاخه های مرا ببری وبا آنها خانه ای برای خانواده ات بسازی.

مرد تمام شاخه های درخت کهنسال را برید وبا خوشحالی از آنجا رفت.درخت از اینکه می دید مشکل مرد حل شده و خوشحال است،شاد بود،اما این بار هم مرد تا مدتها به آنجا بازنگشت وبازهم درخت تنها وغمگین مانده بود.

سالها بعد،در یک روز تابستانی درخت یک بار دیگر مرد را دید که ازآنجا می گذرد،درخت ذوق زده شد وفریاد زد بیا با من بازی کن.

مرد جواب داد؛من دیگر پیر شده ام خسته ام،دلم می خواهد قایقی داشته باشم وبا آن روی رودخانه سواری کنم واز نسیم رودخانه لذت ببرم، می توانی به من کمک کنی؟

درخت پیر گفت؛تنه مرا ببر وبا آن برای خودت قایقی بساز؛آن وقت می توانی تا هر جا که بخواهی قایق سواری کنی ولذت ببری.

مرد این کار راکرد، اوتنه درخت رابرید وبرای خودش قایقی ساخت تا بتواند با آن روی امواج رودخانه قایق سواری کند واز زندگی لذت ببرد.

سالها گذشت وباز هم از مرد خبری نبود، تا این که یک روز باز هم سرو کله مرد پیداشد.او حالا دیگرپیر وقد خمیده شده بود.ریشه درخت پیر گفت؛متاسفم پسرم،من دیگر چیزی ندارم که به تو بدهم.حتی یک سیب.

مرد گفت؛اشکالی ندارد،من هم دندان ندارم که به آن سیب گاز بزنم.ریشه گفت؛تنه ای ندارم که از آن بالا بروی.مرد پاسخ داد؛من دیگر برای این کارها خیلی پیر شده ام.

درخت در حالی که اشک در چشمهایش جمع شده بود گفت؛دیگر نمی توانم به تو چیزی بدهم.تنها چیزی که برایم باقی مانده ریشه های در حال خشکیدن من است.

مرد جواب داد؛من دیگر به چیزی احتیاج ندارم.تنها چیزی که می خواهم جائی است که بتوانم تکیه بدهم وکمی بخوابم.خسته ام از این روزگار.

درخت یکبار دیگر خوشحال شد...گفت؛بسیار خوب،ریشه های کهنسال من تکیه گاه خوبی است برای اینکه لم بدهی وبخوابی.بیا،کنار من بنشین واستراحت کن.

مرد نشت،...ودرخت خوشحال بود.اودرمیان اشکهایش لبخند می زد.

این داستانی است برای همه.درخت مثل پدر ومادرماست.وقتی کودک بودیم دوست داشتیم با بابا ومامان بازی کنیم.بزرگتر که شدیم کمتر به آنها سر می زدیم،وفقط وقتی به سراغ آنها می رفتیم که به چیزی احتیاج داشتیم،یا در جایی گرفتار شده بودیم.

هر چه بود پدر ومادرهمیشه هر کاری که از دستشان برمی آمد برای ما انجام می دادند.

فقط برای اینکه ما خوشحال باشیم.

شاید فکر کنید که این پسرچقدر خودخواه بود وچقدردرحق درخت پیر ومهربان جفا کرد.اما این همان کاریست که ما با والدین خود انجام می دهیم.ما فقط زمان گرفتاری هایمان به آنها سر می زنیم واز غم وغصه هایمان برایشان شکایت ودرددل می کنیم.از کارهایی که برایمان انجام می دهند قدردانی نمی کنیم تا وقتی که دیگر خیلی دیرشده است.امید که خداوند ما را به خاطر کوتاهی هایمان ببخشاید.این داستان را برای دوستان وآشنایان خود بازگو کنید وهمواره به پدر ومادرتان عشق بورزید.





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

از خدا پرسیدم؛خدایاچطور می توان بهتر زندگی کرد؟خدا جواب داد؛گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،بااعتماد زمان حالت را بگذران وبدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهداروترس را به گوشه ای انداز،شک هایت راباور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.مهم این نیست که قشنگ باشی،قشنگ این است که مهم باشی!حتی برای یک نفر.

مهم نیست شیر باشی یا آهو،مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش وعاشق...که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را،بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن،فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران....زلال که باشی،آسمان در توست.

                                                      نلسون ماندلا

        



نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خواندن روایت های جرم وجنایت درروزنامه ها ویا شنیدن اخبار آن ازرادیو وتلویزیون،همواره به ما یادآوری می کند که ریشه تمام مصائب بشر،جهل ودرس نگرفتن از سرنوشت تلخ وتکراری پیشینیان خود است.جهلی که یکی از نشانه های آن دلبستگی ووابستگی زایدالوصف به دنیای فانی است،به طوری که این جنون خیلی ها را به کوری خود خواسته می رساند ونتیجه آن هم از پیش مشخص است؛انحراف وتجاوز به حقوق دیگران،خود وخداوند.حالا این سئوال مطرح است برای زیبا شدن این عالم خاکی چه می توان کرد؟                                                      

حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی(رحمه الله علیه)در سلسله دروس اخلاقی خود به حدیثی ژرف وتامل برانگیزاز پیامبرخدا(ص)که سندآن در کتاب مواعظ العددیه صفحه 259 آورده شده اشاره می کند که توجه قلبی وعملی به آن می تواند چاره سازاین دنیای خشن وخود ساخته باشد.                              

پیامبر(ص)می فرمایند؛من به خاطر پنج خصلت کودکان را دوست دارم؛(در واقع کنایه به انسانها برای حل ریشه ای مشکلات خود است) 1-((کودکان راحت وزیاد گریه می کنند))یعنی اینکه رقیق القلب هستند.در روایت هم آمده است که برای هر چیزی قیمتی است مگر قطره اشکی که از خوف خدا از چشم جاری شود.2-((کودکان با خاک انیس وهم بازی هستند))یعنی اینکه اصل خود را فراموش نمی کنند واز تکبر بویی نبرده اند.3-((دعوا می کنند ولی کینه به دل نمی گیرند))باز فردا روز از نو، روزی از نوبا همدیگر دوست می شوند.4-((چیزی را ذخیره نمی کنند واینقدر به فکر فردا نیستند.))بنابراین ما هم باید از حرص خودکاسته وبر توکل خود بیفزاییم.5-((می سازند ودل نمی بندند.))کودک ساعتها برای ساختن یک خانه گلی یا نقاشی وقت می گذارد وهمین که خسته شد ویا شب شد،آن را رها می کند ومی رود.آرزوهای دور ودراز وابدی فرض کردن خودوفرزندان واموال وامانت ها سرچشمه دلبستگی می شوند.پس برای حفظ وتثبیت آن شروع می کنیم به توطئه ونقشه کشیدن برای رقبا نهایتا تجاوز به جان ومال وناموس وشرافت مردم واینگونه است که جرایم در جامعه شکل می گیرند.در حالی که به قول حضرت عیسی،دنیا مانند پلی است که باید از آن به سلامت عبور کرد ونباید روی آن مسکن گزید واصولا ظرف محدود جهان حتی در بهترین شرایط نیز قابلیت کامیاب کردن روح بلند ابنای بشر را ندارد.                                                





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

من همیشه فکر می کردم زندگی یعنی دور اندیشی.همیشه در این فکر بودم که آینده خوبی برای خودم وخا نواده ام بسازم وبه همین دلیل سعی می کردم مرتب کار کنم وبه پس اندازم اضافه کنم  تا در دوران کهنسالی احتیاج  به کسی  نداشته  باشم. بارها شده بود که خودم وهمسرم از چیزهائی خوشمان می آمده امامن وقت وانرژی وپول صرف آن نکردم  تا بتوانم آینده ای بهتر بسازم وفکر می کردم که کارم هم درست است.حتی  وقتی همسر  یا فرزندانم از من ناراحت می شدند،فکر می کردم آنها غیر منطقی هستند.

سالها در اداره ای کار می کردم وزندگیم همیشه به یک منوال بود.هنوز هم بعد از این همه سال،چهره ویلان را از یاد نمی برم.در طول30سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف،کارمند دبیرخانه اداره بود.از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.ویلان،اول ماه که حقوق می گرفت وجیبش پرمی شد،شروع می کرد به حرف زدن.

روز اول ماه وهنگامی که از بانک به اداره بر می گشت،براحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را درآن گذاشته بود.

ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز15ماه که پولش ته می کشید،نیمی از ماه غذای بیرون می خورد وسیگار برگ می کشید،نیمی از ماه هم اندک غذائی از خانه.به هر حال گیج بود وسرخوش.

من 11سال با ویلان همکار بودم.بعدها شنیدم او 30سال به همین نحو گذران کرده است. روز آخر که از اداره منتقل می شدم،ویلان روی سکوی جلوی دبیر خانه نشسته بود وسیگاربرگ می کشید.سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم وبعد از کلی حرفهای عادی،عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش راسر وسامان دهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی رود.همین که این سوال را پرسیدم،به سمت من برگشت وبا چهره ای متعجب پرسید؛کدام وضع؟

بهت زده شدم.همین طور که به او زل زده بودم،بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم؛همین زندگی نصف اشرافی،نصف کدائی!

ویلان با شنیدن این جمله،همین طور که زل زده بود به من ادامه داد؛

تا حالا سیگار برگ اصل کشیده ای؟

گفتم؛نه!

گفت؛تا حالا تاکسی دربست گرفته ای؟

گفتم؛نه!

گفت؛تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟

گفتم؛نه!

گفت؛تا حالا غذای فرانسوی خورده ای؟

گفتم؛نه!

گفت؛تا حالا همه پولت را برای کسی که دوستش داری هدیه خریده ای تا خوشحالش کنی؟

گفتم؛نه!

گفت؛تا حالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟

گفتم؛نه!

گفت؛اصلا تا حالا زندگی کرده ای؟

با درماندگی گفتم؛آره...نه...نمی دونم!

ویلان همین طور نگاهم می کرد.نگاهی تحقیر آمیز وسنگین.

حالا که خوب نگاهش می کردم،مردی بود جذاب وسالم.به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود که تاکسی رسید،ویلان تکه ای کیک در دست داشت ،تعارفم کرد وبعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد.

اوپرسید؛می دونی تا کی زنده ای؟

جواب دادم؛نه!

ویلان گفت؛پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.امروز روز جهانی آدمهای آشفته است.هر 60ثانیه ای را که با عصبانیت،ناراحتی یا دیوانگی بگذرانی،از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر باز نمی گردد.

بدان که زندگی کوتاه است،قواعد را بشکن،سریع فراموش کن،واقعا عاشق باش،بدون محدودیت بخند وهیچ چیزی که باعث خنده ات می شود را رد نکن.

وقتی مرتب به فکر آینده وفرداهای بهتر باشی،امروز را هم از دست می دهی وآن فرداها راهم چون عادت کرده ای در لحظه  دیگری باشی،از دست خواهی داد.پس سعی کن زندگی را زندگی کنی!

پس مانند رودخانه جاری باش وتسلیم.





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 آذر 1390 :: نویسنده : محمدرضا نصراللهی

روزی پدری به پسرش گفت؛می خواهم برایت دختری را به همسری برگزینم.

پسر گفت؛اما پدر من نه کاری دارم ونه درآمدی.

پدر گفت؛من هم برایت کار جور می کنم وهم برایت دختر مناسبی سراغ دارم.

پدر به سراغ بیل گیتس رفت وبه او گفت من می خواهم از دخترت برای پسرم خواستگاری

کنم.

بیل گیتس گفت اما دختر من دختر بیل گیتس است وپسر تو درچه مقام وموقعیتی است.

پدر گفت؛پسر من معاون مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس گفت؛اوه اگر اینطور است قبول می کنم.سپس پدر به سراغ مدیر عامل بانک

جهانی رفت وبه او گفت؛من از تو می خواهم پسر من را به عنوان معاون خود انتخاب کنی.

مدیر عامل بانک جهانی گفت؛اما این پست بسیار مهم است وپسر تو در چه مقام وموقعیتی

است.

پدر گفت؛پسر من داماد بیل گیتس است.

مدیر عامل گفت؛اوه اگر اینطور است قبول می کنم.

نتیجه می گیریم اراده انسان وقدرت فکراو می تواند هرناممکنی را ممکن کند واز کوچکترین فرصتها بهترین موقعیتها رابسازد،پس هیچ گاه نا امید نشو،به خدا توکل کن

فکرت را بکار بینداز وتلاش کن.     





نوع مطلب : حکایات خواندنی اصول زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic